سلام
من برگشتم
نمی دونم برگشتم واسه موندن یا فقط هوس نوشتن رو ارضا کردن و باز رفتن
فکر نکنم کسی این وبلاگو دنبال کرده باشه و سر از ماجرا دراورده باشه
اگرم کسی بوده بعد این همه وقت قیدشو زده لابد
تو این مدت خیلی چیزا شد
خیلی چیزا که تو بزرگی دنیا حل شد و به چشم نیومد
روزا بد گذشت
شایدم بدی از درون خودم بود
ببینم شما،خود شمایی که اینو می خونی
میشه یه لطفی به من بکنی؟
جای اینکه بگی "وبت خیلی قشنگه،به منم سر بزن" واسم بنویس تو همین لحظه فکر می کنی خوشبختی یا نه
فقط همین،ممنونت میشم
+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط مینا
|
اسم اردو که میاد یه چیزی ته دلت رو قلقلک می ده.
خاصیتش اینه که هرچی دورتر باشه و بیشتر طول بکشه توام بیشتر قلقلکت میاد.از روزی که اعلام شد یه شادی خاصی تو دل بچه ها به وجود میاد...یه انتظار هیجان انگیز؛ و همین طور که به روزش نزدیک تر می شیم این شادی بزرگ و بزرگ تر میشه.روز اردو قبل از حرکت می بینی همه تبدیل شدن به بمبای شاد و پر شر وشور، آماده ی ترکیدن! در اتوبوسا که بسته شد بمبا می ترکن. ملت شروع می کنن آهنگای دست جمعی خوندن،دست می زنن و بالا پایین می پرن. اتوبوس رو هواس!...حالا این که تو اردو چی بهت بگذره بستگی داره به جاش و به آدماش و به این که ناظم و بقیه عوامل مدرسه چقدر آدمای پایه ای باشن.
اما به جرات میشه گفت هیچ وقت بد نخواهد گذشت.همیشه خاطرات خوبی باقی می مونه.......
تصور کن سال آخر دبیرستانی،
اردوی مشهد!
تا حالا مشهد نرفتی...
آرزوته...
حالا انگار وقتشه که بالاخره بری
شوق بچه ها تو رو هم به وجد اورده
همه چی جور شده
اما...
خوب فکر کن!یه چیزی کمه نه؟
آره انگار...
صبر کن ببینم...
آها! یه دوست،نه؟
خودشه!
حالا تو نیستی رفیق خوبم تا مثل همه ی این دیگران به شوق بیای و منو هم به شوق بیاری،واسه اردو رفتن برنامه بچینی و از خوش گذشتن هایی که پیش میاد بگی.
حسودیم میشه به اونایی که هنوز با همن و کنار گوشم با هم بالا پایین می پرن و از این اردو حرف می زنن.حسودیم میشه وقتی این صدا رو می شنوم:"میای بریم؟ خیلی کیف میده. تازه اون کلاسیام همشون میان!" خیلی حسودیم میشه.
راستش رو بخوای کسی از من نپرسید "میای بریم؟" شاید اون وقت نمی تونستم در برابر درخواست یه دوست مقاومت کنم و می گفتم آره...
یاد پارسال افتادم که چقدر اصرار کردی واسه اردوی مشهد اسم بدیم...یادته مخالفت کردم؟ آخرشم اسم ندادیم و بقیه هم نرفتن.چون برف شدید اومد و اردو کنسل شد.قسمت نبود انگار!
نه انگار هنوز وقتش نشده مشهدو ببینم!شاید یه وقت دیگه...

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط مینا
|
روز عرفه است...
همه دعا می کنند
تلویزیون را روشن می کنم
حاجی ها دعا می کنند
آن طرف دعا می خوانند
آن یکی شبکه از آداب این روز می گویند
یک نفر هست که دارد می گوید چنین روزی فقط یک بار در هر سال هست
می گوید امروز حاجتت را نگیری می رود تا سال بعد
دوستم می گوید دعا کنم برایش
رادیو هم دست بردار نیست
خدایا من اما نمی دانم چطور دعا کنم
چه بگویم؟
چه بخواهم؟
اصولا از بس دعا کرده ام در این روز نیایش نمی دانم چه کار متفاوتی باید بکنم؟
و کمی هم خجالت زده ام از این همه خواستن های بی وقفه ام...
خدا جانم
این روز خاص دارد می رود
می رود تا یک سال دیگر
و من نمی دانم چه باید گفت؟
و نمی دانم اصلا باید گفت؟
مگر نه اینکه از دل همه مان بیش از خودمان با خبری؟
خدا جانم......

+ نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط مینا
|
انگار خاصیتش است
وقتی از پیش تو می بارد
این برف و باران،
دل ما بالا می آید و به تو نزدیک می شود
دلمان هوایی می شود
می لرزد و به خود می آید
نگاهی به خودش می اندازد و تازه می فهمد
چقدر مست دنیا شده
و مست خود!
وقتی اینقدر بی واسطه دست هایت را حس می کنم
مغلوب احساس می شوم
می خواهم گریه کنم
نه از غم
و نه از شادی...
انگار چشم هایم تازه باز می شود به روی خدایی که نزدیک است
و به یاد روزهایی می افتم که چقدر نزدیک تر حست می کردم
و دوست تر بودم با تو
گریه ام از دلتنگی ست ...

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط مینا
|
"دو نفر كه مثل هم بودن، تو كلاس همه بهشون ميگفتن مظلوم و ساكت و هيچ وقت هيچ كسي نفهميد كه اون دوتا بيشتر از هر كسه ديگه اي باهم حرف ميزدن... هيچ وقت هيچ كس نفهميد كه ما شلوغ ترين افراد كلاس بوديم ... دو نفر كه هي علايقشون رو با هم تطبيق ميدادن ... دو تا دوست هميشگي..."
چقدر قشنگ گفتی!
چقدر دلم برات تنگ شده
چقدر جات خالی مونده
چقدر ناتمومم بی تو...خودم نیستم انگار.
+ نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط مینا
|
نبض خونم را کسی می زند که نیست...
کسی که هیچ وقت دیگر هم نبود!

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط مینا
|
نمی دانم چه رازی در این سرماست،
که همواره مرا عاشق می کند
و قلبم را به لرزه در می آورد
نمی دانم چرا این سرما
همیشه مرا دلگرم می کند
دلگرم به وجود عشقی که کم کم رو به فراموشی می رفت...
اینست که مرا شیفته ی این هوا کرده...عشقی که بیدار می شود!...

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط مینا
|
ابرها آمدند،
ابرها رفتند...
بارانی نبارید؛
بی سلام آمدند و بی خداحافظی رفتند
این روزها ابرها نیز دل گرفته ام را تنها می گذارند!
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط مینا
|
دوست دور من سلام؛
دیروز و روز پیش از دیروز، دو روز وحشتناک برای من بودند!
می گویم وحشتناک چون حس وحشتناکی درون من فوران کرده بود،
اسم آن تنهایی بود.
در این بی تو بودن ها، در این مدت که تو نیستی تا درگیر تو باشم، و در این با خود و به خود فکر کردن هایم متوجه چیزی شدم که تا قبل از این نمی دانستم...
نمی دانم چرا بعضی چیزهای مهم و ضروری را هیچ کس نیست که یادمان بدهد، خودمان باید برویم و بفهمیم؛
هیچ کس معلم احساس نیست جز خدا که هر احساس را با تجربه کردن به ما می آموزد.
من این را فهمیدم
که تنهایی دو نوع است...
گاهی تو می گویی من تنها هستم. چرا؟ چون کسی را ندارم.
گاهی آنقدر تنهایی که هیچ نمی گویی. غمت در سکوت توست و اشک هایت. این وقتی ست که تو زمانی یاری داشتی و حالا او رفته و یا وقتی دوستانت در کنارت هستند اما با تو نیستند،کسانی که دوستشان می داری و گمان می کردی آن ها هم دوستت دارند، اما حالا تنهایت گذاشته اند.
این تنهایی دوم عمیق است و دلگیر!
دوست دور من؛
امروز فهمیدم خدا دوستم دارد،
او مرا غافلگیر کرد،
دو روز پیش احساس می کردم چقدر تنهایم، غم دوری تو و بی معرفتی هایی که دیدم قلبم را شکست
دلم چروکیده و تاریک شد،
اما امروز محبت دوباره وجودم را لبریز کرد،
اینبار خدایم واقعا مرا غافلگیر کرد! احساس می کنم که چقدر عزیز و مهربان است خدای بزرگ مان و ما نمی فهمیم...
جای تو خالی، روز قشنگی بود برایم...
دوستت دارم،
به امید دیدارت.
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط مینا
|
»»» به نام ایزد پاک «««

سه سال پیش بود؛
بله، درست سه سال پیش در چنین روزهایی...
برای اولین بار با هم آشنا می شدیم، من و تو، مثل هر دو انسان دیگه ای که با هم آشنا می شن خیلی ساده با هم آشنا شدیم.
هیچ کدوم از ما تصور نمی کرد اون آشنایی تا این جا ادامه پیدا کنه...
بعد از اون همه ماجرا و اتفاق، بعد از قهرها و آشتی ها، بعد از اون جدا شدن ها، هنوز با همیم...ما هنوز با همیم.
این به من چیزی رو ثابت می کنه؛
درسته دنیا بزرگه،
مشکلات زیاده،
جدایی ها پیش میان و همه چیز به میل ما نیست،
اما می دونم
مشکلات و سختی ها، غصه ها و جدایی ها، حرف رفتن، پاسپورت و ویزا، یا هر چیز دیگه ای...؛
هیچ کدوم مهم نیست...
ما با همیم چون باید باشیم، چون قراره باشیم،
و همین طور با هم می مونیم،
چون باید این جور باشه!
ما با هم خواهیم موند، تا ابد؛
با اطمینان بهت می گم،
با تمام وجودم حسش می کنم...
نگران نیستم که تو رو از دست بدم
تو هم نباش
چون طور دیگه ای مقدر شده!
تا ابد با همیم.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط مینا
|